عبد الله الأنصاري الهروي
مقدمه 85
طبقات الصوفية ( فارسي )
استاد اوست ، عمر و بن عثمان مكى . و موجب اين نفرين آن بود كه عمر و بن عثمان مكى كتابى در توحيد و علم صوفيان تصنيف كرده بود . حلاج آن كتاب را بىاجازت استاد برگرفت و مطالب آن را با مردمان گفت . چون سخن عمرو بن عثمان باريك بود و فراتر از فهم مردمان ، بر وى منكر شدند و او را به كلام منسوب كردند . نتيجهى اين كار مهجورى عمر و بن عثمان مكى بود و نفرين او بر حلاج كه : « الهى ، كسى برو گمار كش دست ببرد و چشم بركشد و بر دار كند » 91 و در مورد ديگر علت كشته شدن حلاج را گفتن سخن حقيقت با هركس و حمل كردن آن بر ضعفا مىداند و اتهام او را « الهام » و دعوى پيغامبرى ، و مىگويد در اين اتهام بر وى جور كردهاند 92 . عبد الملك اسكاف ، شاگرد حلاج ، كه از ياران پدر شيخ الاسلام بود داستان پرسش خويش را از حلاج دربارهى عارف با شيخ ابو منصور محمد انصارى گفته بود و وى اين داستان را براى فرزند خويش باز گفته بود . حلاج به آن پرسش جوابى چنين داده بود : « عارف آن بود كه روز سهشنبد ، شش روز مانده از ذىالقعده سنه تسع و ثلاثمائة او را به باب الطاق برند به بغداد . دست و پاى وى ببرند و چشم وى بركشند و نگوسار بر دار كنند و بسوزند و خاك وى به باد بردهند . عبد الملك اسكاف گفت كه چشم نهادم آن وى بود و آنهمه كه گفته بود با او بكردند » در اين مورد نيز شيخ الاسلام مىگويد : « ندانم كه او دانست كه آن وى را خواهد بود يا خود چنان مىگفت ، خود او را بود » 93 . اين كشته شدن از نظر خواجه عبد اللّه دليل نقص اوست و عقوبت ، نه كرامت ، زيرا بهنظر او اگر حلاج تمام مىبود و رعايت حال مخاطبان و اهليت آنها را مىكرد و راز « او » را فاش نمىكرد آن گزند و عقوبت به او نمىرسيد . اگر او در آنچه كه مىگفت تمام بود آن سخن او مقام و نفس و زندگانى او بود و كسى بر او منكر نمىشد كه چيزى درمىبايست اما نه وقت گفتن بود و نه محرمى كه با او بتوان گفت .